فروردین 93
سلام دخمل کوچولوی مامان
نمیدونی که چقدر این ایام عیدی به من و شما خوش گذشت. اول از همه خاله جون بابایی و با دو تا از پسراشون اومدن خونه ما. چند روزی رو مشهد بودن و به شما از همه بیشتر خوش گذشت. انچنان بغل پسر خاله های بابا می رفتی که انگار چندین سال بود که می شناختشون. عاشق ماشین توحیدشون شده بودی و به محض اینکه از خونه می رفتیم بیرون اشاره می کردی که سوار این قانقان بشیم. تو این مدت یه عالمه کلمات جدید یاد گرفتی. چند تاشو برات می گم: حاجی ( که به شوهر خاله بابا می گفتی) توحید (پسر آقا سهراب) آیلین (دختر آقا جواد) عمو، عمه، علی، زری, دکتر، برق، مجید، دایی، حموم، عکس، کفش، و یه عالمه کلمات دیگه و از هه مهمتر این چند روز چون بابایی رو به اسم کوچک صدا می زدن شما هم عادت کردی و صداش می کنی نایین.
خیلی شیرین زبون و بلا شدی. تمام این ایام در گشت و گذار بودی فقط خیلی شرمندتم که نتونستم برات عکس بگیریم. کلی کار داشتم و اکثر اوقات عمو جواد ازت عکس و فیلم می گرفت که متاسفانه فرصت نشد ازشون عکسها رو بگیرم. خیلی دوست دارم دختر نازنینم و امروز اولین روزی هست که تو سال جدید اومدم سرکار و خیلی دلم برات تنگ شده نازنینم. می بوسمت.


فروردین 93
