سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

eshgham,sevda

فروردین 93

1393/1/18 9:17
نویسنده : neda
119 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دخمل کوچولوی مامان

نمیدونی که چقدر این ایام عیدی به من و شما خوش گذشت. اول از همه خاله جون بابایی و با دو تا از پسراشون اومدن خونه ما. چند روزی رو مشهد بودن و به شما از همه بیشتر خوش گذشت. انچنان بغل پسر خاله های بابا می رفتی که انگار چندین سال بود که می شناختشون. عاشق ماشین توحیدشون شده بودی و به محض اینکه از خونه می رفتیم بیرون اشاره می کردی که سوار این قانقان بشیم. تو این مدت یه عالمه کلمات جدید یاد گرفتی. چند تاشو برات می گم: حاجی ( که به شوهر خاله بابا می گفتی) توحید (پسر آقا سهراب) آیلین (دختر آقا جواد) عمو، عمه، علی، زری, دکتر، برق، مجید، دایی، حموم، عکس، کفش،  و یه عالمه کلمات دیگه و از هه مهمتر این چند روز چون بابایی رو به اسم کوچک صدا می زدن شما هم عادت کردی و صداش می کنی نایین.

خیلی شیرین زبون و بلا شدی. تمام این ایام در گشت و گذار بودی فقط خیلی شرمندتم که نتونستم برات عکس بگیریم. کلی کار داشتم و اکثر اوقات عمو جواد ازت عکس و فیلم می گرفت که متاسفانه فرصت نشد ازشون عکسها رو بگیرم. خیلی دوست دارم دختر نازنینم و امروز اولین روزی هست که تو سال جدید اومدم سرکار و خیلی دلم برات تنگ شده نازنینم. می بوسمت.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد